سفارش تبلیغ
صبا
تراوشات یک ذهن زیبا
دوستیِ برادران دنیایی، بر اثر زودْ گسلیِ علل آن، گسسته می شود . [امام علی علیه السلام]

به جنتی خندیدیم


به شریعتی خندیدیم


حالا هم که امام خمینی و امام باقر (ع).....

 

صفات بارز




دسته بندی : حرف های مثبت 18

ارسال شده در: پنج شنبه 93 شهریور 20 :: 5:13 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

السلام و علیک یا علی بن موسی الرضا




دسته بندی : دل نوشته

ارسال شده در: شنبه 93 شهریور 15 :: 8:34 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

کلاه قرمزی: آقای مرجی،شما میدونستی عباس آقا غیر از شهین خانوم یه زن دیگه هم داره؟

مجری: زندگی مردم به ما چه ربطی داره!؟

کلاه قرمزی: بله منم دیدم به ما مربوط نمیشه رفتم به یکی گفتم که بهش مربوط میشد

مجری: کی؟

کلاه قرمزی: شهین خانوم!

مجری: بچه مگه تو فضولی!؟ اگه زندگیشون خراب بشه میتونی خودتو ببخشی!؟

کلاه قرمزی: مگه من مثل شمام که پدر مارو درمیاری تا ببخشیمون!؟


سه سوت خودمو میبخشم تازه به خودم جایزه هم میدم!

مجری: اصلاٌ کی به تو گفته عباس آقا یه زن دیگه داره؟

کلاه قرمزی: امروز کله ی عباس آقا رو دیدم،دوتا فرق داشت...


میگن هرکی سرش دوتا فرق داشته باشه دوتا زن میگیره

مجری: بچه این حرفا همش الکیه!

کلاه قرمزی: اتفاقاٌ خودم هم شک کرده بودم،


اگه اینجوری بود که شما با اون فرقی که رو کله ت داری باید حرمسرا راه مینداختی!


کلاه قرمزی




دسته بندی : دیالوگ های ماندگار

ارسال شده در: دوشنبه 93 شهریور 10 :: 12:23 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

سه تا برادر تنبل شب می خواستن بخوابن،


به هم می گن یکی پاشه چراغ رو خاموش کنه. کسی بلند نمی شه.
 

با هم قرار می ذارن که هر که زودتر یه حرفی زد باید بلند شه چراغ رو خاموش کنه.
 

چند روزی گذشت و ازشون خبری نبود تا این که همسایه ها در خونه رو شکستن و


هر سه نفرشون رو مرده پیدا کردن.
 

اولی رو غسل دادن و کفن کردن، دومی رو هم غسل و کفن کردن،


سومی رو تا غسلش دادن، گفت من زنده ام!
 

اون دو تای دیگه هم گفتن پس پاشو برو چراغ رو خاموش کن!

 پوزخند  پوزخند پوزخند

3 برادر تنبل




دسته بندی : عکس و مطالب طنز

ارسال شده در: دوشنبه 93 شهریور 10 :: 11:42 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

تفاوت سپاه و ارتش از نظر حاج همت… 
 

آقای عقیلی امیر ارتش به حاج همت گفت: من از شما بدجور دلخورم! 
 

حاج همت گفت: بفرمایید چه دلخوری ای دارید!

 

گفت: حاجی! شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش رد می شید یه دست تکان می دید

و با سرعت رد می شید، ولی وقتی از کنار بسیجی های خودتون رد می شید،

هنوز یه کیلومتر مونده، اول چراغ می زنی، بعد بوق می زنی،

بعد آروم آروم سرعت رو کم می کنی، بعد 20 متر مونده به دژبانی بسیجی ها پیاده می شی،

لبخند می زنی، دوباره دست تکون می دی، بعد سوار می شی و از کنار دژبانی رد می شی!

همه ی ما از این تبعیض مابین ارتشی ها و بسیجی ها دلخوریم… 



حاج همت با لبخند گفت:

اصل ماجرا این است که دژبانی های ارتشی چند ماه آموزش تخصصی دیده اند.

اگر ماشینی از دژبانی رد بشه و به اون مشکوک بشن، از دور بهش علامت می دن،

بعد تیر هوایی می زنن، آخر کار اگر خواست بدون توجه از دژبانی رد بشه،

به لاستیک ماشین تیر می زنند. ولی این بسیجی ها که تو می گی اگر مشکوک بشن

اول رگبار می بندند، تازه بعد یادشون می افته باید ایست بدن!

یک خشاب رو خالی می کنن بابای صاحب بچه را در میارن.

بعد چند تا تیر هوایی شلیک می کنن و

آخر که فاتحه ی طرف خونده شد داد می زنن ایست!



این را که حاجی گفت بمب خنده بود که توی قرارگاه منفجر شد...

 

حاج همت




دسته بندی : از ما بهترون

ارسال شده در: دوشنبه 93 شهریور 10 :: 11:7 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی، خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمی گشت.
 

در همین حال، نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت:
 

مامان بزرگ! تو مراسم امروز، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد؟
 

خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت:
 

عزیزم! اصلا یک کلمه اش رو هم نمی تونم به یاد بیارم!
 

نوه پوزخندی زد و بهش گفت: تو که چیزی یادت نمیاد، واسه چی هر هفته میری کلیسا؟!
 

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست. خم شد، سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و


داد دست نوه و گفت: عزیزم! ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری؟
 

نوه با تعجب پرسید: تو این سبد؟ غیر ممکنه. با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه!
 

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد: لطفا این کار رو انجام بده عزیزم.پ
 

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر می کرد، سبد رو برداشت و رفت.


چند لحظه بعد برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت:


من می دونستم که امکان پذیر نیست، ببین، حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده!
 

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت:


آره، راست می گی. اصلا آبی توش نیست.
 

اما به نظر می رسه سبد تمیزتر شده، یه نگاه بیانداز...


Clean Heart




دسته بندی : کلاس زندگی

ارسال شده در: دوشنبه 93 شهریور 10 :: 10:54 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

بعد از سالها دوباره اومدم پست بذارم!!


تو این مدت حقش بود پستای زیادی بذارم اما وقت نبود


مثلاً یکی از دوستام به نام بِرَد پیت که الان تو آمریکا هست


و گویا چند سالی هست که حرفه بازیگری رو پیشه کرده


منو به چالش آب یخ دعوت کرد که متأسفانه نبودم که ویدئوشو براتون بذارم!! :)


اما جدیداً گلای آفتاب گردونمون، گل کرده!


چون دیدم مد شده همه عکس گلای آفتاب گردونشونو


می ذارن الان رفتم ازشون عکس گرفتم تا براتون بِیذارم!!

 

آفتاب گردون

 

آفتاب گردون

 

آفتاب گردون

 

 

راستی اون سایتی که عکسامو داخلش آپلود می کردم درست شده و همه عکسام برگشتن!! :)


حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم همه چیزای رایگان بد نیست!! :) 


 عاره! مفت باشه ... باشه!! پوزخند




دسته بندی : همینطوری

ارسال شده در: دوشنبه 93 شهریور 10 :: 9:58 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

عاغا یکی الان اشتباهی بهم زنگ زد گفت : فاطی اونجاست ؟

گفتم : نه نیست !

گفت : پس اگه اومد بگو زود بیاد خونه !

فاطی اگه این پستو میبینی

برو خونه ..... نگرانتن!!

اگه خون آریایی تو رگته به اشتراک بذار، برسه دست فاطی، زودتر بره خونه

تا خونوادش از نگرانی در بیان...




دسته بندی : متفرقه

ارسال شده در: یکشنبه 93 مرداد 26 :: 6:51 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

فیلترینگ در ایران

پوزخند پوزخند  پوزخند

فیلترینگ در ایران




دسته بندی : عکس و مطالب طنز

ارسال شده در: پنج شنبه 93 مرداد 23 :: 1:59 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

قابیل

 

آهای قابیل!
 

ای مخترع برادر کشی!
 

آهای قابیل! ای آغازگر جنگ بین آدم ها...
 

گناه آدم گندم خوری بود و گناه آدم زاده ها برادرکشی....


آهای قابیل!
 

ما آدم ها ، عموزاده های توییم، عموزاده های بی شرم تو....
 

نمی دانم گناه برادر کشی بزرگ تر است یا گناه درس نگرفتن آدمیان از برادر کشی؟
 

در زمانه ی ما گناه گندم خوری کمتر است از گناه برادر کشیست ،


اما نمی دانم گناه گندم خوردن آدم بزرگ تر بود یا گناه آدم زاده کشی؟
 

اصلا نمیدانم گناه اصلی تو درس نگرفتن از گناه پدر بود یا کشتن برادر؟
 

اصلا گناه هابیل کشی به گردن توست؟ یا به گردن پدر است؟!


که با گناه گندم خوری خود و قبیله اش را به زمین هبوط داد؟
 

اصلا شاید گناه اصلی نگاه سوزان مادرمان حوا بود که به گندم ها نگاه کرد،
 

به گناه نگاه کرد و با یک نگاه آدم را دعوت به گناه کرد...
 

و یا شاید نگاه پر شک و تردید آدم در جواب دعوت به گناه حوا بود که باعث گناه شد!


آهای قابیل!
 

نمی دانم در زمان گناه تو نگاه هم گناه بود یا نگاه پر گناهی نبود که گناهی باشد...
 

و نمی دانم نگاه بی گناه هابیل در آخرین لحظاتش سوزانده تر بود


یا نگاه بعد از گناه پر از پشیمانی تو؟
 

و باز نمیدانم روزگار ما آدمی زادگان تاوان گناه برادر کشی توست


یا نتیجه ی نگاه های گناه آلودمان؟


و اصلا آیا نگاه گناه و گناه نگاه و ....


بگذریم قابیل!
 

عموزاده های تو در سراسر دنیا پخش شده اند...
 

و عجیب به خون برادرانشان که در سرزمین های دور و نزدیکند تشنه اند...
 

و سوال من اینست که ارث هر آدم از عمویش چقدر بوده


که این رسم شوم تو به این همه آدم به ارث رسیده است؟


آآآآآه
 

ای قابیل!

ای کاش تو هم گندم خورده بودی و بس!




منبع: وبلاگ گر تو هم با ما شوی...



دسته بندی : فلسفه

ارسال شده در: شنبه 93 مرداد 18 :: 5:21 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا
< << 6 7 8 9 10 >> >
درباره وبلاگ
پیوندها
+O
گل
Hunter
r.n.b
صفحات وبلاگ
لوگو

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 56
بازدید دیروز: 202
کل بازدیدها: 651883