سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
تراوشات یک ذهن زیبا
آن که مردم را به خدا خواند و خود به کار نپردازد ، چون تیرافکنى است که از کمان بى‏زه تیر اندازد . [نهج البلاغه]

استاد فاطمی نیا

 

استاد فاطمی نیا:


دزدی نزد میوه فروشی آمد. از قیمت میوه پرسید که صدتای آن چند است؟


میوه فروش پاسخ داد. سپس دزد با سوالات متعدد از قیمت تعداد مختلف، میوه فروش را گیج کرد


و پرسید یک دانه چند است؟


میوه فروش پاسخ داد وقتی صد عدد از آن فلان مقدار است، یک عدد که ارزشی ندارد.


دزد گفت پس همان یک عدد را به من بده و میوه را گرفت  


دوباره این قضیه تکرار شد و میوه ی دوم را گرفت.


درباره ی میوه ی سوم، میوه فروش به خود آمد و مانع به تاراج رفتن مالش شد ...


خوشا به حال آن میوه فروش که در سومین میوه به خود آمد.


وای به حال کسی که عمرش را با توجیه "یک شب که هزار شب نمی شود"


و امثال این جملات تقدیم شیطان کند




دسته بندی : کلاس زندگی

ارسال شده در: پنج شنبه 93 آبان 29 :: 2:19 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

پرسیده بودند : چرا با عــــراق جنگیدید؟

گفته بود : ما نجنگیدیم،اون ها شروع کردند،ما فقط دفاع

حرفش تمام نشده بود،زده بود زیر گوش سفیر ما!

طرف از کله گنده های شوروی بود،نمی شد کاری کرد . . 


نیمه شب بود که خبر به امام رسید،گفت :...همین الان . . 

هر چه گفتن:آقا شوروی قدرت اول دنیاست،نمی شه کـــه...

گفت: اگه کسی نمیره،خودم بـــرم ؟

همـــون شب زنگ سفارت شــــوروی رو زدن 

گفت: با آقای سفیــــر کارداریــــم

گفتن: ایشون خواب هستند،فـــردا بیایید !

گفت: نمی شه،از طرف امام خمینی اومدیم کار مهمـــی داریم

سفیر با چشم های خواب آلود اومد،بدون حرف خوابوند زیر گــــوشش

گفت: این به اون دَر

خـــــواب از سرش پرید....


"21 سال گذشت،صفحه 95"

 

امام امت




دسته بندی : کلاس زندگی

ارسال شده در: پنج شنبه 93 آبان 29 :: 1:50 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

?Can Money Buy Happiness

 

?Can


پیشنهاد می کنم این ویدئو رو حتماً ببینید!
 

نمایش ویدئو

 

پ.ن: هر کدام از اسکناس های داخل ویدئو 1000 روپیه هست!

 

چه زیباست نکوداشت یاد خدا...




دسته بندی : کلاس زندگی

ارسال شده در: جمعه 93 مهر 18 :: 9:53 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

تفکر کوفــی یعنی امروز گنـــاه ، فردا توبــــه ...




دسته بندی : کلاس زندگی

ارسال شده در: سه شنبه 93 مهر 1 :: 11:17 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی، خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمی گشت.
 

در همین حال، نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت:
 

مامان بزرگ! تو مراسم امروز، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد؟
 

خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت:
 

عزیزم! اصلا یک کلمه اش رو هم نمی تونم به یاد بیارم!
 

نوه پوزخندی زد و بهش گفت: تو که چیزی یادت نمیاد، واسه چی هر هفته میری کلیسا؟!
 

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست. خم شد، سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و


داد دست نوه و گفت: عزیزم! ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری؟
 

نوه با تعجب پرسید: تو این سبد؟ غیر ممکنه. با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه!
 

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد: لطفا این کار رو انجام بده عزیزم.پ
 

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر می کرد، سبد رو برداشت و رفت.


چند لحظه بعد برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت:


من می دونستم که امکان پذیر نیست، ببین، حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده!
 

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت:


آره، راست می گی. اصلا آبی توش نیست.
 

اما به نظر می رسه سبد تمیزتر شده، یه نگاه بیانداز...


Clean Heart




دسته بندی : کلاس زندگی

ارسال شده در: دوشنبه 93 شهریور 10 :: 10:54 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را


که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟


آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن
 

درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد،


و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد.


امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید.


پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشه،


و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود. امیرالمومنین (ع) فرمودند:


چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت: این مرد.


امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله.


امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم!


ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت .


و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود...


اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت


و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی. 

 

امام علی (ع) فرمودند: چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟ 
 

آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفت... 
 

امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟ 
 

ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت... 
 

اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم... 
 

امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟ 
 

گفتند: میترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفت... 
 

و اما من این حکایت رو در وبلاگم گذاشتم تا نگویند "دعوت به خیر" از میان مردم رفت...



زندگانی از میان رفت...؟!




دسته بندی : کلاس زندگی

ارسال شده در: شنبه 93 تیر 28 :: 11:36 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

درباره وبلاگ
پیوندها
+O
گل
Hunter
صفحات وبلاگ
لوگو

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 40
بازدید دیروز: 228
کل بازدیدها: 693224