سفارش تبلیغ
صبا

تراوشات یک ذهن زیبا

صفحه خانگی پارسی یار درباره

حکایتی شگفت از فرعـــــــــــــون

درمصر باستان مردم مشغول عبادت بودند،


که فرعون مصر وارد شد تمامى حاضرین به خاک افتاده و تعظیم نمودند


بجز یک نفر که در گوشه اى ایستاده و با لبخند دیگران را نظاره میکرد،


فرعون برآشفت و فریاد زد :
 

کیست آن گستاخ که جرأت نموده تمام عظمت مصر را


به سُخره گرفته و ما را نادیده انگارد؟ |:
 

کاهن اعظم آهسته در گوش او گفت :
 

بچه ی شیراز است و به گنده تر از شما هم باج نمیدهد .....!!


فرعون زیر لب گفت : باید از بلندى پرچمش میفهمیدم!! 


این دخترایی که میگن ما هرگز ازدواج نمی کنیم...

این دخترایی که میگن ما هرگز ازدواج نمی کنیم


همون هایی بودن که سر سفره شام قهر می کردن


نیم ساعت بعدش تو آشپزخونه شیش برابر می خوردن !

گفتم که در جریان باشید...!!



دیدم که میگماااا... :))

از همون دخترا...