سفارش تبلیغ
صبا
تراوشات یک ذهن زیبا
دانشمند کیست؟ ـ : آنکه از حرامها دوری کند . [امام علی علیه السلام ـ هنگامی که از او پرسیده شد]

تفاوت نیمرو درست کردن دخترا با پسرا...!


بـــــه بـــــه...!!

دلم هوس کرد یه نیمرو توی بیلمون درست کنم بزنم به رگ :)))


نیم بیل

 




دسته بندی : غذا و آشپزی

ارسال شده در: سه شنبه 92 اردیبهشت 24 :: 4:47 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

ماجرای مسابقه آشپزی توی دانشگاهمون...!!!


قبل از هر چیز لازم به ذکر هست که بگم این خاطره  مال خودم هست

(ترول و پ ن پ و... نیست)


خاطراتم رو که میگم

بعضی از دوستان خیال می کنن، من اینجا داستان ترول میگم...!! :))



سال سوم دانشگاه، خبر رسید که دانشگاه به مناسبت هفته خوابگاه ها


قراره مسابقه آشپزی برگزار کنه، و یکم پیگیر که شدم،


گفتن مسابقه پختن آش رشته هست، مخلّفاتشو هم دانشگاه میده،

هر چیزی هم خواستین می تونین اضافش کنین...!!!

 

منم اومدم خوابگاه مشورت کردم، قرار شد شرکت کنیم...!!

روز قبلش رفتم دانشگاه مواد اولیه رو گرفتم، قرار شد فردای اون روز

ساعت 8 صبح، آش های رشته مون رو تحویل بدیم...!!


مام اومدیم خوابگاه، قرار شد نصف شب بلند شیم آش بپزیم


چون این شکلی آش گرم می موند تا صبح...!!

 

شب قبلش بچه ها سبزی خورد کردن و... تا فقط مونده باشه نصف شب آش رو بپزیم...!!

ما هم نصف شب (ساعت 3:30) بلند شدیم، متوجه شدیم ، پیاز داغ نگرفتیم...

 قرار شد من پیاز داغ بگیرم


چشتون روز بد نبینه، یعنی کـــــــــــــــــــــــــور شدمااااااا... :"(


نصف شب خود به خود چش آدم درد می گیره،

حالا بخوای پیازم خورد کنی دیگه واویلاس...

آغا یه پیاز داغی گرفتم، به قول دوستان مجلسی...

  (البته حمل بر خودستایی نشه:) )


پیاز داغ رو که تموم کردم، یادمون اومد نعنا داغم نگرفتیم

از همه بد تر این بود که اصلاً نعنا نداشتیم...!!


منم ساعت 4-5 صبح راه افتادم در تک تک اتاقا رو میزدم

می گفتم نعننا دارین... 


تو خوابگاه همه خیال می کردن من چیزی مصرف کردم

که اون موقع شب دارم در تک تک اتاقا رو میزنم :))) 


یه سریشونم خیال می کردن، من اومدم دزدی،

دارم بهونه میارم که مثلاً اومدم دنبال نعنا داغ :)))

به هر زحمتی بد نعنا هم پیدا کردم...



بالاخره تا صبح آش رو پختیم...

حالا یه مشکل خیلی بزرگ که وجود داشت این بود که ظرف قشنگی نداشتشم که

آش رو بریزیم توش ببریم برای مسابقه


بهترین ظرفمون یه قابلمه روحی بود :))

تازه چند جاشم قلپیده بود... :))) 
 

 هیچی دوباره رفتم تو خوابگاه در تک تک اتاقا رو زدم دنبال ظرف قشنگ...


 تو کل خوابگاه فقط یه نفر یه ظرف تفلون داشت...!!:))

ازش قرض گرفتیم، آش رو ریختیم توش بردیم دانشگاه...!!


البته یه دیگ پر آش پخته بودیم...

که اونو تو خوابگاه پخش کردیم...!!!


=====================================


رفتیم دیدیم داخل یه سالن همه ظرفا رو گذاشتن روی یه میز

و اسم آشپز های هر آش هم روی ظرفشون چسبوندن...


14 تا گروه دختر شرکت کرده بودن با گروه مـــــا...


تو سالنم  پر بود از دختر (هم خوابگاهیاشونم آورده بودن)

با ما... :))


حالا آش ها رو گذاشته بودن روی میز...!!

دخترا همشون آش هاشون توی ظرف پیریکس و با تزئئین قشنگ و... بود


یکش عکسس نقشه ایران با کشک کشیده بود روی آش

یکیش آرم دانشگاه رو کشیده بود...


خلاصه هر کدومش یه قری داده بود روی آش..


ما هم یه ضربدر کشیده بودیم، با 4 تا نقطه نعنا داغ :))))))))))))))

یه کوه پیاز داغم اون وسط درست کرده بودیم :))))))))

(اوج سلیقه بود لامصب :)) )


دخترا هم هی مسخره می کردن که آشتون به درد نمی خوره...!!


ولی خداییش خیلی خوشمزه بود آش ما...

(اینو جدی می گم، تعریف از خو نباشه نیست)


قرار بود رئیس دانشگاه به عنوان داور بیاد از آشا بخوره...!!


زمانی که گفتن رئیس دانشگاه داره میاد ،

اسما رو از روی آشا برداشتن تا معلوم نشه کدوم آش مال کیه...؟؟!!


هیچی رئیس اومد تک تک آش ها رو امتحان کرد و خورد

(گمونم صبحونه هم نخورده بود، 15 تا ظرف آش بود از هر کدومش یه کاسه پر می خورد :)) )


آغا تمام آشا رو که امتحان کرد گفت:


ظرف دوم از همش بهتره...!!

 

ظرف دوم مال ما بود...

کلّی خوشحالم شدیم...!!!

 
یه خانمی به نام شادمند، مسئول امور دانشجویی هم اونجا بود، پرسید:

ظرف دوم مال کیه؟ گفتن مال پسرا...!!


یهو گفت: جناب دکتر شما باید به تزئینم دقت کنین...!!

همش که مزه نیست و از این حرفا...!!!


(بی پرده بگم که زورش گرفته بود پسرا برنده شدن)


حدوداً نیم ساعت تو گوش دکتر خوند تا بالاخره ما رو دوم کردن، یه گروه دیگه رو اول کردن 


می خواستیم تحریم کنیم نریم جایزه رو بگیریم، اما بالاخره رفتیم گرفتیم و 

همون بالای سن اعلام کردم که ما به نشانه اعتراض ،

توی اوج از دنیای حرفه ای آشپزی خداحافظی می کنیم  :))


و سال بعد دیگه تو این مسابقات شرکت نمی کنیم، و نکردیم

سال بعد دوباره همه گروه ها دختر شد


(میبینین چه طور با احساسات جوون مملکت بازی می کنن...؟!!)


اونوخت میگن: چرا اذیت می کنین که بخوان اخراجتون کنن...؟؟!!


من تصمیم داشتم، دیگه خلاف رو بذارم کنار

و رو بیارم به حرفه آشپزی که نذاشتن...!!:))

 

 


اینم عکس آش رشته مون توی این مسابقات...!!

تزئین رو حال می کنین..؟! :))

(برای دیدن عکس در اندازه واقعی رو اون کلیک کنین)


فقط به پیاز داغ دقت کنین... :))




دسته بندی : خاطرات بامزه, غذا و آشپزی

ارسال شده در: دوشنبه 92 اردیبهشت 16 :: 11:54 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

قابل توجه خانمای وبلاگ:

یاد بگیرین در آینده برای شوهراتون سالاد این شکلی درست کنین بدین بخورن یکم قوّت بگیرن

چقدر کار کنن برای شماها...؟!! :)

من که میبینین این قدر قوّه تخیلم قوی هست به خاطر همین چیزاس دیگه...

همیشه دارم سالاد این شکلی می خورم

(البته هنوز زن ندارم ولی دست خودم نشکسته که...!!:) )

 

ابتکار سالادی...!!




دسته بندی : غذا و آشپزی

ارسال شده در: جمعه 92 فروردین 16 :: 3:46 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

چندی پیش من یه عکس از ماکارونی هایی که در منزلمون می پزیم رو گذاشتم

و از اونجایی که اون عکس مورد توجه شدید دوستان قرار گرفت

من خودم حدس زدم که دوستان تقاضا دارن که عکس های بقیه غذای های منزلمونو هم بذارم

(البته تو دلشون تقاضا کردن ، چون روشون نمیشد بگن)

ادمینی که نتونه حدس بزنه مشتریاش چی دوست دارن که ادمین نیست...


فقط نظر و تعریف از وبلاگ فراموش نشه...!!

عاقا تعریفم نخواستی بکنی حداقل بیا نظر بده یه سلامی  عرض کن...!!

یه عرض ارادتی، چیزی  بد نیستا...!!!


اصن حیف من که برای شماها پست می ذارم... (والّو...)

 

بریم سر اصل مطلب :

این عکس یکی از عادی ترین تخم مرغایی هست که ما صبحونه تو خونمون می خوریم...

یعنی هر روز صبح ما از این تخم مرغای هنرمندانه درست می کنیم

از هر انگشتمون یه هنر می بااااره...

 

فقط گفته باشم من قصد ازدواج ندارم

می خوام ادامه تحصیل بدم...

 

تخم مرغ های منزلمون...




دسته بندی : غذا و آشپزی

ارسال شده در: چهارشنبه 92 فروردین 7 :: 1:4 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

بعضیا فکر می کنن، ما توی خونمون غذا های خوشمزه می پزیم خیلی راحته

میان عکس ماکارونی خوشمزه منزلمونو می بینن، حالت تحوع بهشون دست میده تهوع‌آور

یا حتی یه نفرشون که توی جمع اسمشو نمیارم تا آبروش نره گفت :

ما کارونیت نفرت انگیزه...

حالا باز اینا قابل تحملن، بعضیا هستن میان ماکرونی رو میبین

تعریف و تمجید که نمیکنن هیچ....

انتقاد سازنده هم نمی کنن...! یعنی کلاً هیچ نظری نمیدن! من اصلاً از دست این گروه آخری راضی نیستم

 

گفتم این پست رو بذارم تا بفهمین ما با چه مشقتی این غذاهای خوشمزه رو توی منزلمون می پزیم

این یکی از حوادث روزمره و کاملاً عادی منزلمون هنگاه خُرد کردن سبزیجات و این جور چیزاس

خُرد کردن سبزیجات در منزل ما...

 

حالا باز یواشکی بیا سرک بکش تو وبلاگ، از مطالب بسیار سودمند وبلاگم استفاده کن و نظر نده

میبینی...! من با دست قلم شده دارم براتون پست میذارم اون وقت شماها...!!! عصبانی شدم! 

نبینم دیگه هاااا....

کاری نکنید آق تون کنمااااا... 

میگن آق ادمین خیلی بده هاااا...




دسته بندی : غذا و آشپزی

ارسال شده در: پنج شنبه 91 اسفند 17 :: 1:24 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

یاد بگیرین برین تو خونتون بپزین...!!

ما صبح، ظهر، شب ماکارونیه این شکلی می خوریم...! شوخی


ماکارونیه خونمون

 




دسته بندی : غذا و آشپزی

ارسال شده در: چهارشنبه 91 اسفند 16 :: 12:30 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

درباره وبلاگ
پیوندها
+O
گل
Hunter
r.n.b
صفحات وبلاگ
لوگو

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 200
بازدید دیروز: 146
کل بازدیدها: 672773