سفارش تبلیغ
صبا
تراوشات یک ذهن زیبا
هرگاه کسی را دیدید که به وی زهد دردنیا و کم گویی عطا شده، بدو نزدیک شوید که حکمت القامی کند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد         ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

       به خط و خال گدایان مده خزینه دل          به دست شاهوشی ده که محترم دارد

          نه هر درخت تحمل کند جفای خزان           غلام همت سروم که این قدم دارد

  رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست           نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

        زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار           که عقل کل به صدت عیب متهم دارد
 

     ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان            کدام محرم دل ره در این حرم دارد

         دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل           به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

         مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری            که جلوه نظر و شیوه کرم دارد

     ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست            که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

 

 

                                                         "حافظ"




دسته بندی : شعر و ادبیات

ارسال شده در: دوشنبه 93 دی 22 :: 7:57 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

!? Are you ready kids
 

"Aye Aye Captain"
 

I Can"t hear you
 

"AYE AYE CAPTAIN"

 

...Oooooohh


Are you ready kids



Who lives in a pineapple under the sea


"Spongebob squarepants"
 

Absorbent and yellow and porous is he
 

"Spongebob Squarepants"
 

If nautical nonsense be something you wish
 

"Spongebob Squarepants"
 

Then drop on the deck and flop like a fish
 

"Spongebob Squarepants"
 

READY
 

Spongebob squarepants
 

Spongebob squarepants
 

Spongebob squarepants
 

 

===========================

پ.ن: شاهکاریه لامصّب...!




دسته بندی : شعر و ادبیات

ارسال شده در: یکشنبه 93 دی 7 :: 10:26 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

این همه مطلب ادبی گذاشتم، حیفم اومد از حضرت حافظ نذارم:

اینم از لسان غیب 

حَظّشو ببرید :



ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه                   

                              مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه
 

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب            

                              این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه
 

شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای              

                              قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه
 

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی            

                              بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه
 

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان             

                              و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه
 

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول         

                              عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه
 

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار                   

                              خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه




دسته بندی : شعر و ادبیات

ارسال شده در: دوشنبه 92 مهر 1 :: 2:26 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

ما زیاران چشم یاری داشتیم

 

ما زیاران چشم یاری داشتیم!!




دسته بندی : شعر و ادبیات

ارسال شده در: دوشنبه 92 مهر 1 :: 2:20 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

امروز 1 مهر هست و به قول دوستان یه بوهایی میاد!!


به همین مناسبت تصمیم گرفتم چندین و چند پست ادبی


و هزاران پست غیر ادبی دیگر بذارم!!

 

ای دبستانی ترین احساس من...

 

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها شاد و خندان بازگرد


بازگرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی


خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند


درس های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود


درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد چاپلوس


کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود


روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است


با وجود سوز و سرمای شدید

ریزعلی پیراهن از تن می درید


تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم


پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم


کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت


گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترهامان به رنگ کاه بود


مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی بابا روی برگ


همکلاسی های من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید


همکلاسی های درس و رنج و کار

بچه های جامه های وصله دار


بچه‌های دکه خوراک سرد

کودکان کوچه اما مرد مرد


کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود


کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم


یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ ها که بودش روی دوش


ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر


ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشق ها را خط بزن

 

 

(محمدعلی حریری)

ای دبستانی ترین احساس من




دسته بندی : شعر و ادبیات

ارسال شده در: دوشنبه 92 مهر 1 :: 11:30 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

یه مدت نبودم!! که این به نوعی غیبت صغری بود...


می خواستم آماده شین برای غیبت کبری!!
پوزخند

 

 

خوبرویان جفـــا پیـــشه وفــــا نیــز کنند

به کسان درد فرســـتند و دوا نیـــز کنند


پادشـــاهان ملاحت چــو به نخجیر روند

صیــــد را پای ببندند و رهــــا نیــــز کنند


نظــری کن به من خســته که ارباب کـرم

به ضعیفــان نظــــر از بهـــر خدا نیــــز کنند


عاشـــقان را ز بر خویش مــــران تا بر تـــو

ســــر و زر هـــر دو فشانند و دعـــا نیز کنند


گــر کند میــل به خوبان دل من عیــب مکن

کاین گناهیست که در شـهر شما نیز کنند


بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش

کاین متاعیست که بخشند و بها نیز کنند


تو ختایی بچه‌ ای از تو خطا نیست عجب

کـان که از اهـــــل صوابند خطا نیـــز کنند


گر رود نام من اندر دهنت باکـــی نیست

پادشـــاهان به غلــــط یاد گدا نیــــز کنند


سعـــدیا گر نکند یاد تــو آن مـــــاه مــــرنج

ما که باشیـم کــه اندیشه مــــا نیـــز کنند

 

 

پ.ن :

موقعی که می خونم سعدیا!!! یاد رضایا میافتم

خدا از سرشون نگذره پوزخند


سعدی و حافظ یه چیز دیگه ن اما بعضیاشون خدایی شـــ(ع)ر می گناااا...
 

به قول یه نفر: یه جوری درباره دونه های انار میگن با نظم و ترتیب یکجا نشسته
 

انگار دونه های ذرت شلوارک و رکابی پوشیدن تو کوچه گل کوچیک بازی میکنن!
 

پوزخند  پوزخند  پوزخند



دسته بندی : شعر و ادبیات

ارسال شده در: جمعه 92 شهریور 29 :: 9:58 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست...!


از باغ می‌برند چراغانی‌ ات کنند
 

تا کاج جشن‌ های زمستانی‌ ات کنند   



پوشانده‌اند “صبح” تو را “ابرهای تار“
 

تنها به این بهانه که بارانی‌ ات کنند  

 


یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
 

این بار می‌برند که زندانی‌ ات کنند   



ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی
 

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ ات کنند  

 


یک نقطه بیش فرق “رحیم” و “رجیم” نیست
 

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ ات کنند  

 


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
 

گاهی بهانه است که قربانی‌ ات کنند  


فاضل نظری
 

منبع: وبلاگ سفیر صبح




دسته بندی : شعر و ادبیات

ارسال شده در: سه شنبه 92 تیر 18 :: 4:42 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

زمانی که کتابای صادق هدایت رو می خونین (مخصوصاً بوف کور) از بس بدی دنیا و مردم دنیا میگه حالتون از خودتون و دنیا و مردم دنیا بهم می خوره و پیش خودتون میگین که آدم از این دیونه تر نیست، این کتاب مگه چی داره که شده یکی از شاهکارهای قرن 20...

چون رمان هاش از زاویه دید اول شخص هم هست، میشه حدس زد که چه طور فکر می کرده که 2 بار دست به خودکشی زده... میگن از هر 10 نفری که کتابای صادق هدایتو می خونن ، یه نفرش خود کشی می کنه...!!

در نگاه اول ازش متنفر میشین...

اما چند وقت که گذشت و با دنیا سر و کله زدین... میبینی مثل اینکه صادق پر بی راه نمیگه...

حالتت میشه عین حالت هدایت، تازه درک می کنی که تو کل عمرش چی می کشیده ، چه طور فکر می کرده..؟!!

خداییش پاراگراف اول کتاب بوف کور خیلی معنی داره...

(البته در نگاه اول هیچی ازش نمی فهمی)

****************************

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.

این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد،

چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند

و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند

آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -

زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است،

ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید...


صادق هدایت...




دسته بندی : شعر و ادبیات

ارسال شده در: جمعه 92 فروردین 2 :: 1:27 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

بعضی اوقات شاعر ها مناظره های جالبی دارن که الان می خوام یه دونش رو براتون بذارم

من خودم اولین مناظره این شکلی رو که دیده بودم روی بیت 

"اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را  ...  به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را"

از حافظ بود...!!



 

اصل شعر از حمید مصدق هست :


شعر اول :

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه، سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


========================================

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

 

شعر دوم :

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


========================================

و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده که خیلی جالبه بخونید :

 

شعر سوم :

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت




دسته بندی : شعر و ادبیات

ارسال شده در: دوشنبه 91 اسفند 28 :: 1:12 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

ما از درون زنگ زدیم...

 

از آجیل سفره عید چند پسته لال مانده است 

آنها که لب گشودند؛خورده شدند. آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

دندانساز راست می گفت: پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

===============================================


من تعجب می کنم چطور روز روشن دو ئیدروژن با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند

وآب ازآب تکان نمی خورد!


===============================================


بهزیستی نوشته بود:شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد شیر مادر نخورده،مهر

مادر پرداخت شد. پدر یک گاو خرید

و من بزرگ شدم اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت جز معلم عزیز ریاضی ام که

همیشه میگفت: گوساله ، بتمرگ!

 

===============================================

 

با اجازه محیط زیست دریا،در دریا دکل می‌کاریم ماهی‌ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده‌اند زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند تا پشت بام

ملکه را آسفالت کنند چه سعادتی!

 

===============================================

داریوش به پارس می‌نازید ما به پارس جنوبی!

رخش،گاری کشی می کند

رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد

سهراب ،ته جوب به خود پیچید

گردآفرید،از خانه زده بیرون

مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند

ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد

وای...

موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم

 

( مرحوم دانا حسین پناهی )




دسته بندی : شعر و ادبیات

ارسال شده در: دوشنبه 91 اسفند 14 :: 11:46 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا
1 2 >
درباره وبلاگ
پیوندها
+O
گل
Hunter
صفحات وبلاگ
لوگو

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 54
بازدید دیروز: 151
کل بازدیدها: 702111