سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
تراوشات یک ذهن زیبا
همه دانش به کار بستن آن است . [امام علی علیه السلام]

کریم

 

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد.

چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد.

کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.

کریم خان گفت: این اشاره‌ های تو برای چه بود؟

درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.

آن کریم به تو چه قدر داده است و به من چه داده؟

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود. گفت چه می‌خواهی؟

درویش گفت: همین قلیان مرا بس است.

چند روز بعد، درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.

خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد!

پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد! روزگاری سپری شد.

درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد

و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت:

نه من کریمم نه تو!

کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش است...




دسته بندی : داستان کوتاه

ارسال شده در: شنبه 93 بهمن 25 :: 7:59 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا
شخص خسیسی تصمیم می گیرد تا همسایه یهودی خود را به دین اسلام درآورد، 

پس او را به شام دعوت می کند و شام مختصری جلوی او می گذارد.

همسایه یهودی با تعجب می پرسد: "مگر شما به مهمان هایتان غذا هم می دهید؟"

 فرد خسیس پاسخ می دهد:

"بله، می دهیم. مگر شما نمی دهید؟"

شخص یهودی پاسخ می دهد: "خیر."

فرد خسیس لبخند شیرینی می زند و به دین یهود مشرف می شود!

پوزخند پوزخند پوزخند



دسته بندی : داستان کوتاه, عکس و مطالب طنز

ارسال شده در: چهارشنبه 93 فروردین 27 :: 7:39 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت.

هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد:

خدایا! جان این همسایه کافر من را بگیر. مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)

زمان گذشت و مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند

ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد.

مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و

غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس!

روزی از روزها که خواست برود غذا را بردارد ،دید این همسایه کافرِ است

که غذا براش می آورد. از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت:

خدایا! ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.

من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!

 


با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

 

با مدعی مگویید...




دسته بندی : داستان کوتاه

ارسال شده در: چهارشنبه 93 فروردین 20 :: 4:9 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

چند دوست قدیمی که همگی 40 سال سن داشتند

می‌خواستند باهم قرار بگذارند که شام را با همدیگر صرف کنند.


پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام باهم توافق کردند

که به رستوران چشم‌انداز بروند 

 زیرا خدمتکاران زیبایی دارد.


10 سال بعد که همگی 50 ساله شده بودند دوباره تصمیم گرفتند 

 که شام را با همدیگر صرف کنند. و پس از بررسی رستوران‌های مختلف،

سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند

زیرا غذای خیلی خوبی دارد.


10 سال بعد در سن 60 سالگی، دوباره تصمیم به صرف شام با همدیگر گرفتند

و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند

زیرا محیط آرام و بی‌ سر و صدایی دارد.


10 سال بعد در سن 70 سالگی، دوباره تصمیم گرفتند که شام را با هم بخورند

و سرانجام پس از بررسی رستوران‌های مختلف تصمیم گرفتند که به رستوران چشم‌انداز بروند

زیرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار.


و بالاخره 10 سال بعد که همگی 80 ساله شده بودند یک بار دیگر تصمیم گرفتند

که شام را با همدیگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام توافق کردند

که به رستوران چشم‌انداز بروند

زیرا تا به حال آنجا نرفته‌اند!

 

فرایند پیر شدن




دسته بندی : داستان کوتاه

ارسال شده در: یکشنبه 92 دی 1 :: 12:43 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

تاکنون پیش آمده که به فردى هم سن و سال خود نگاه کرده باشید و پیش خود گفته باشید:


نه، من مطمئناً این قدر پیر و شکسته نشده‌ام؟


اگر جوابتان مثبت است از داستان زیر خوشتان خواهد آمد: 

(نقل قول)


من یک روز در اتاق انتظار یک دندانپزشک نشسته بودم. بار اولى بود که پیش او مى‌رفتم.

به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود و به دیوار زده بود، نگاه کردم و اسم کاملش را دیدم.


ناگهان به یادم آمد که 30 سال پیش، در دوران دبیرستان، پسر بلندقد،


مو مشکى و مهربانى به همین اسم در کلاس ما بود.


وقتى که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم به سرعت متوجه شدم که اشتباه کرده‌ام.


این آدم خمیده، مو خاکسترى و با صورت پر چین و چروک نمى‌توانست همکلاسى من باشد.


بعد از این که کارش بر روى  دندان هایم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسیدم که:

آیا به مدرسه البرز مى ‌رفته است؟ 


او گفت: بله، بله. من البرزى هستم. 


پرسیدم: چه سالى فارغ‌ التحصیل شدید؟


گفت: 1359. چرا این سوال را مى‌پرسید؟


گفتم: براى این که شما در همان کلاسى بودید که من بودم.


او چشمانش را تنگ کرد و کمى به من خیره شد و بعد  گفت: 


شما چى درس مى‌دادید؟




دسته بندی : داستان کوتاه

ارسال شده در: شنبه 92 مرداد 19 :: 1:37 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

یه روز یه کامیون گلابی داشته توی جاده می رفته که یه دفعه
 

می‌افته توی یه دست‌انداز، یکی از گلابی‌ها می‌افته وسط جاده،
 

بر می‌گرده به کامیون نگاه می‌کنه و میگه:
 

گلابی‌ها، گلابی‌ها!
 

گلابی‌ها میگن: گلابی، گلابی!
 

کامیون دورتر می شه،
 

صداشون ضعیف‌تر می شه.
 

گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها!
 

گلابی‌ها می گن: گلابی، گلابی!
 

باز کامیون دورتر میشه، گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها!
 

اما صدای گلابی دیگه به گلابی‌ها نمی‌رسه!
 

گلابی‌ها موبایل راننده رو می گیرن و زنگ میزنن به موبایل گلابی،
 

اما چه فایده که گلابی ایرانسل داشته و توی جاده آنتن نمی‌داده!
 

گلابی یه نفر رو پیدا می‌کنه که موبایل دولتی داشته،
 

زنگ می‌زنه به راننده و می گه:
 

گوشی رو بده به گلابی‌ها، وقتی که گلابی‌ها گوشی رو می گیرن،
 

گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی ها!
 

گلابی ها می گن: گلابی، گلابی
 

.

.

.

.

.

ماشالا به این همه شور و اشتیاق ،
 

واقعا دوست دارین بازم ادامه داشته باشه؟!؟!؟!؟!  :|
 

کاش یکم از این شور و اشتیاق رو توی نظر دادن به پستای من خرج می کردین!!

 


گلابیا گلابیا ؟؟؟ هان؟؟!
 

واقعاً که... 

 

گلابیا گلابیا..!!




دسته بندی : داستان کوتاه

ارسال شده در: پنج شنبه 92 خرداد 2 :: 1:1 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

یه بار دو تا پیرمرد با هم قدم میزدن..
 

زنهاشونم 10 متر جلوتر بودن ..
 

یکی از پیرمردا به اون یکی میگه:
 

دیشب جات خالی رفتیم یه رستوران که


هم کیفیت غذاش خوب بود هم قیمتش مناسب بود.
 

دومی میگه: چه خوب اسم رستورانش چی بود تا ماهم بریم ..


بنده خدا هرچی فکر میکنه یادش نمیاد ...
 

میگه یه حشره ای هست که بالهای قشنگی داره

خشکش میکنن به عنوان تابلو ازش استفاده میکنن ؟؟
 

دومی میگه: پروانه؟؟
 

پیرمرد اولی فریاد میزنه:

پروانـــــه .. اسم اون رستورانی که دیشب رفتیم چی بود؟




دسته بندی : داستان کوتاه

ارسال شده در: دوشنبه 92 اردیبهشت 30 :: 8:26 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا
ماجرای مشتق‌گیری


یه روز یه e^x و 2x متوجه میشن یه مغازه اعلامیه زده همه اجناس این مغازه رایگان است فقط در ازای هر جنس که می خواهید یک بار از شما مشتق خواهیم گرفت.

2x  ناراحت میگه اینکه خیلی بی انصافیه من اگه دوتا جنس بردارم میشم صفر، e^x دلداریش میده میگه نگران نباش داداش هرچی خواستی بگو خودم برات میخرم برای من که فرقی نداره...

e^x میره داخل فروشگاه و چند لحظه بعد با عجله و استرس میاد بیرون و میگه :

 فرار کن، زود باش ... نامردا دارن نسبت به y مشتق میگیرن!!!! ترسیدم

ماجرای مشتق گیری...



دسته بندی : داستان کوتاه

ارسال شده در: شنبه 91 اسفند 26 :: 11:17 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

زود قضاوت نکنید! 

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.

نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که

مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟ زود قضاوت کردید؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟زود قضاوت کردید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار

دارد؟ زود قضاوت کردید؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری

دارید ...

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید

به خیریه شما کمک کنم؟


باز هم زود قضاوت کردید؟؟؟؟




دسته بندی : داستان کوتاه

ارسال شده در: جمعه 91 اسفند 4 :: 8:16 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

اعتصاب زنانه

 

سه تا زن انگلیسی، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میگذارن که اعتصاب کنن و دیگه کارهای خونه رو انجام ندهند تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کار رو به هم اعلام کنن.


زن فرانسوی گفت:

به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شده ام، بنابر این نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه…

 خلاصه از این جور کارها دیگه بریده ام. خودت یه فکری بکن، من که دیگه نیستم!

روز اول خبری نشد، روز بعدش هم همین طور. روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد در رختخواب. من هم هنوز خواب بودم، وقتی بیدار شدم رفته بود. 


زن انگلیسی گفت:

من هم مثل زن فرانسوی همون ها را گفتم و رفتم کنار. روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید رو کاملا تهیه کرده بود، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم؟ منو بوسید و رفت


زن ایرانی گفت:

من هم مثل شما همون حرف ها رو به شوهرم گفتم. روز اول چیزی ندیدم، روز دوم هم چیزی ندیدم. روز سوم هم چیزی ندیدم... شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم! 




دسته بندی : داستان کوتاه

ارسال شده در: دوشنبه 91 بهمن 30 :: 8:44 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا
1 2 >
درباره وبلاگ
پیوندها
+O
گل
Hunter
صفحات وبلاگ
لوگو

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 25
بازدید دیروز: 146
کل بازدیدها: 688156