سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
تراوشات یک ذهن زیبا
به برادرت اعتماد مطلق نداشته باش ؛ زیرا به زمین خوردن بر اثر اعتماد [به همه گفته ها و کرده های دوست] قابل جبران نیست . [امام صادق علیه السلام]

چند روز پیش توو خیابون ... تصادف شده بود،

دیدم که دو تا راننده خیلی شیک و با فرهنگ بدون مشاجره خاصی

به ماشین ها شون تکیه دادن و منتظرن افسر بیاد کروکی بکشه ....

نوع و صحنه ی تصادف برام عجیب غریب و دور از ذهن بود ، این شد که یه کم حس کنجکاویم گل کرد و

رفتم جلو از یکیشون پرسیدم: چطور تصادف کردید که این مدلی ماشین هاتون خسارت دیده ؟؟؟؟

یکی از راننده ها گفت : من چه میدونم! از این آقای شاسکولِ بی عرضه بپرس!

اون یکی گفت: با منی !!؟؟ تو برو الاغ سواریتو بکن!

این یکی شاکی رفت یقه شو گرفت گفت:

به من گفتی الاغ سوار؟؟ بدبختِ چاقالووو!

اون یکی گفت: یقه رو ول کن عوضی......

میزنم با آسفالت یکی بشی ها!!!

بعدم یکی ذاااارت خوابوند تو گوشش.....

خلاصه که هیچـــــــــــی ،

با یه سوال ساده گند خورد به هرچی فرهنگ و ادب بود ...

هیچی دیگه دیدم به واسطه ی این دعوا کله مسیر ترافیک شد و یه چند هزار نفری سره این سوال ناجای من الاف شدن .....

الانم افسردگی مزمن گرفتم و دنباله مسیر افق هستم که محو بشم می ترسم از کسی مسیرش رو بپرسم ........!!!


سوال نابجا




دسته بندی : خاطرات بامزه

ارسال شده در: سه شنبه 93 فروردین 5 :: 6:56 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

آقا یکی از دوستام تعریف می کرد:


می گفت یکی از این ترم بوقیای 92 دانشگاه



رفته به مسئول آموزش گفته: استادمون نیومده ، میشه توپ بدین تو حیاط فوتبال بازی کنیم؟؟ :)


پوزخند  پوزخند  پوزخند

 

:)




دسته بندی : خاطرات بامزه

ارسال شده در: چهارشنبه 92 مهر 10 :: 10:57 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

ماجرای مـــن و گـــــربه!


قول داده بودم یه خاطره از خودم و گربه براتون بِیذارم!


ما یه انباری داریم تو خونمون که از دو قسمت تشکیل شده،(بالا و پایین)

خود انباری! و یه قسمت هم بالای انباری هست که یه سری وسایل و خرت و پرت اونجا میذاریم!


حدوداً آخرای دوره پیش دانشگاهیم بود! شاید قبل از عید...


یه موقع دیدم یه گربه به صورت مشکوک هی میره داخل انباری و میاد بیرون...!!

دقت که کردم دیدم گربه چاق و چله ای هم هست...


پیش خودم گفتم: عجب هیکل داغونی داره!!

 
حتماً چربی و کربوهیدرات زیاد خورده!!


 و کلی به خودم بالیدم که لاغرم...


یکی دو روز گذشت!


بازم همون گربه رو دیدم! 

اما عجب هیکلی...!!!

اصن باربی شده بود... 

بادی بیلدینگی شده بود هیکلش!! :O

سر و پایش سیاه رنگ و قشنگ، نیست بالاتر از سیاهی رنگ... (در این حد)


داشتم پیش خودم فک می کردم و متنبه میشدم که 


عاره!! آدم هر کاری که اراده کنه می تونه انجام بده!! فقط یه اراده قوی می خواد


در همون لحظه هم تصمیم خودمو گرفتم کنکور که دادم ، حتماً در کلاس های بادی بیلدینگ شرکت کنم!!
 

(از همین تریبون هم به تمام جوانان و تمامی کسانی که این پست را دزدیده و به صورت

غیر قانونی در وبلاگ خود 
کپی می کنن پیشنهاد می کنم که در این کلاس ها شرکت کنند :))

پیام اخلاقی رو حال کردین؟!

 

بگذریم!

تو همین فکرا بودم که یه صدایی از تو انبار اومد با مضمون : 
 

میـــــــَــــووو...


رفتم نیگا کردم دیدم که عاره...!!

3-4 تا تیله گربه 1 روزه که حتی چشمشونم هنوز باز نشده، اون قسمت بالای انبار هستن!! 


نگو که اونوخت تا حالا گربه حامله بوده!!! بد بخت مشغول الضمه ش هم شدم!!


Kitty


از اینجا بود که ماجرای من و گربه شروع شد:
 

دیگه جرأت نمی کردیم وارد انباری بشیم!!


مادرشون یَک صدایی از خودش در می آورد که آدم جُفت می کرد نزدیک اونجا شه!!


چند روز بعد، یه بار که مادرشون برای آوردن غذا رفته بود بیرون ، رفتم سرغ بچه ها

 

منتها قبلش در انباری رو بستم که یه موقع توسط مادرشون شهید نشم...!!
 

بچه گربه ها رو آوردم دم در حیاط گذاشتم که مادرشون بیاد ببرتشون!!


خودمم نشستم تو حیات ببینم واقعاً میاد ببرتشون یا نه؟!


چشتون روز بد نبینه: هر گربه ای که از اون طرفا رد میشد یه دونشو می برد!! :))


باور کنید 2-3 تا گربه مختلف بچه گربه ها رو بردند... پوزخند (تا حالا همچین چیزی ندیده بودم)


مام خوشال که آره، برای خانواده مُسمر ثمر واقع شدیم!! 


رفتیم نشستیم پای درسمون...


یکی دو روز بعد دیدم باز صدای میــــووو... میاد از تو انباری...

رفتم دیدم که عاره! مادره دوباره آوردتشون سر جای قبلشون!!

اما اینبار خودشم بَست نشسته اونجا ، حتی نمیذاره نزدیک انباری شیم!!!


چند روز تو پِیک انباریِ اِشغالی بودم 

دیدم که! نــــــــــه!! هیچطوری نمیشه فتحش کرد...


بی خیالش شدم و رفتم پِیِ مَخش و درسام...



سه ماه گذشت...



 گربه ها روز به روز بزرگ تر می شدن...


اما می ترسیدن، از اون بالای انباری بیان پایین...


هر روز مادرشون می رفت براشون گنجشک و موش و... می آورد توی انباری!!
 

Kitty

 

 

حدوداً 1 هفته مونده بود، به کنکور، یعنی اوایل تیـــر


دیگه حوصله درس خوندن نداشتم!!


یه شب که کسی هم خونمون نبود گفتم: امشب دیگه باید اینارو بندازم بیرون!


کمین نشستم!


تا مادرشون رفت بیرون! سریع رفتم در انباری رو بستم!!


یه گونی آوردم که گربه هارو بنذازم داخلش...


 و یه پلاستیک سیاه دسته دار کوچک !! که مثلاً دستمو بکنم داخلش که گربه ای نشم!! :)


رفتم داخل انباری!

 یکی دوتا صندلی گذاشتم روی هم که بتونم برم بالای انباری...


یعنی اون بالا شده بود عین فیلما هست که مثلاً بیابونا رو نشون میده!!

یه گاو مرده و فقط استخون دنده هاش مونده!!


همین شکلی شده بود...


یَک بوی تعفنی میومد که نگو!!


پر از استخون موش و سر گنجشک و... بود!!


یعنی حالم بد شد!!


اومدم یه دستمال پیچیدم دور دهنم که مثلاً مسموم نشم!!


دوباره رفتم بالا...


گربه ها بزرگ شده بودن و هی فرار می کردن...


با یه دست گونی رو نگه داشته بودم که سرش بسته نشه،

با دست دیگه که داخل پلاستیک سیاه بود باید گربه ها رو می گرفتم!!


یه لحظه دُم یکیشونو گرفتم و کشیدم که فرار نکنه!!


پشت گردنشو گرفتم! همینطور یک دستی بلندش کردم که بکنمش داخل گونی!!


گربه همینطور خِنج میزد به پلاستیک سیاهی که دستم بود!!

اما نمی تونست دستم رو پیدا کنه!! 


اصلاً نمیشد بلندش کنم!!!


تا بلند می کردم ، جیغ و فریاد می کرد و خِنج میزد!!


یه لحظه گفتم سریع بلندش می کنم!! و می اندازمش داخل گونی!!



همین که بلندش کردم یه لحظه انگشت شستمو گرفت و از روی پلاستیک کرد داخل دهنش و 

یَک دندونی گرفت که نگو...


و همینطور داشت خنج میزد که انداختمش کنار...!!


همینکه دستمو از تو پلاستیک در آوردم!! 

دیدم دستم کامل
خونیه!!


و همینطور از شستم داره خون میاد!!

پشت دستمم کاملاً جای چنگالای گربه بود که خون میومد...


سریع اومدم پایین و رفتم با آب شستمش، دیدم از این طرف تا اونطرف شستم پاره شده!!


همینطورم خون میومد...


گفتم الانه که هـــــار بشم!! :))


چند روز قبلشم از این فیلمای خون آشام دیده بودم!!


یعنی اون لحظه آمادگی هرگونه تغییر و تحول ژنتیکی ای رو داشتم!! 
پوزخند

 

کلی دستمو شستم و بتادین زدم بهش!!


فرداشم رفتم چند تا آمپول هاری زدم...


از اون به بعد بود که امپراطوری گربه هایِ توی انبارمون به مرحله جدیدی رسید...


دیگه کسی کاری بهشون نداشت و انبارمون قرنطینه شده بود...!!!


که البته بعداً تلافیشو سرشون در آوردم...!




دسته بندی : خاطرات بامزه

ارسال شده در: جمعه 92 شهریور 1 :: 4:54 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

یه پست گذاشته بودم که گفتگوی دو نفر در مورد روزه گرفتن بود...!!


از بس دوستان گفتن: "می خوایم با این مکالمه دیگران رو ضایع کنیم"


که مارم جو گرفت که بریم این عملیات رو روی دیگران پیاده کنیم!!!


هیچی دیگه رفتم به دوستم میگم :


تو روزه میگیری...؟!!


میگه :

دو روز اول رو روزه نگرفتم، دیدم می تونم نگیرم، بقیه رو هم نگرفتم!!! :-|


متحیر


ناگهان به حالت خلصه رفتم و در یک چشم به هم زدن مراحل 

تفکر

تأمل

نتیجه گیری

رو طی کشیدم!!

 

1. تفکر

تفکر

 

2. تأمل

تأمل

 

3. نتیجه گیری

نتیجه گیری...!

 

پس از طی کشیدن این مراحل

 چنان قانــــــــــــــــــــــــــــع شدم،


چنان عملیاتی روم پیاده شد...!
 

که وسوسه شدم ، منم امتحان کنم ببینم تواناییش رو دارم روزه نگیرم یا نه...؟! :|




دسته بندی : خاطرات بامزه

ارسال شده در: جمعه 92 تیر 28 :: 2:42 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

دیروز صب از خونه که می خواستم بیام بیرون!! یه حس عجیبی داشتم


یه حسی بهم می گفت: یه اتفاقی می خواد بیافته!!
 

سوار موتورم شدم، که برم شرکت، یک آن نفس لوامه گفت:


کاش 1000 تومن میدادی صدقه 
خیال خودتم راحت می کردی!


دیدین بعضی وقتا نفس لوامه چه پیشنهادای خوبی میده؟! :)


البته همیشه پیشنهادای خوبی میده هاااا، اما من معمولاً فرق بین لوامه و اماره رو نمی فهمم!!
 

هیچی دیگه به پیشنهاد نفس لوامه ، سر راهم 1000 تومن انداختم صدقه و رفتم شرکت...
 

موتورمو زدم دم در و رفتم داخل...

چون ماه رمضان بود نهار هم نمی خواستم بخورم،


به خاطر همین ظهر هم شرکت بودم و بیرون نیومدم!

 

نیم ساعت مونده بود به اذان مغرب که گفتم بلند شم برم منزل!

 

از در که اومدم بیرون، رفتم برم سوار موتورم شم که دیدم


   مــــــوتورم نیســـــــــت!!   


اونجام شلوغ!! 


اینطرف رو نگاه کن...


اونطرف رو نگاه کن...!!


کم کم داشتم پی به دزد خیز بودن چهار راه زند می بردم! که یک آن دیدم


50 متر اونطرف تر ، کنار دیوار پارک شده!


رفتم دیدم عاره موتور خودمه! اما من گردن موتورمو قفل کرده بودم!


چرا باز بود...؟؟!


داشتم چک می کردم که ببینم واقعاً موتور خودمه یا نه؟!


دیدم یه دست فروش اومد گفت : این موتور شماس؟


گفتم : عاره


گفتا کارت موتور کو؟!


گفتم که کارت موتور در منزل است جانا


گفتا بده نشانی


گفتم نشان چه خواهی؟


گفتا سویچ کجا هست؟


گفتم درون جیبم


گفتا درآر ببینم



هیچی دیگه دیدم کار داره به جاهای باریک میکشه! 


سویچ موتور رو در آوردم و روی موتور امتحان کردم!! 
:)


اون عزیز دل هم گفت که :


گویا ظهر که خیابون خلوت بوده (ظهر جمعه) یه موتوری دو پشته میاد کنار موتور من


و آغا دزده ازش پیاده میشه که موتور رو بدزده!


قفل گردن موتور رو که میشکنه، این عزیز دل(دست فروش) شک میکنه!


و میگه آغا چه کار می کنی؟!


هیچی اونهام خیال می کنن موتور مال دست فروش هست و فرار می کنن...!!

 

می بینین؟!


با هزار تومن صدقه میشه 10,000,000 ریال موتور رو نجات داد

(به ریال نوشتم که موتورم گرون به نظر برسه :)) )

و شاید کلی بلای دیگه که من بی خبر موندم!!

 

پ.ن:

حالا من موندم اگر دیروز صب پنج هزار تومنی

انداخته بودم صندوق صدقات چی میشد؟


احتمالاً دزدا یه پولی هم دستی می گذاشتن روی موتور


و تحویل دست فروش میدادن که بهم بده!! D:



هیچی دیگه امروز از ترسم بدون موتور اومدم!!


تا چند روز دیگه آبا از آسیاب بیفته و خودمم یادم بره که چه اتفاقای افتاده!!


باز از هفته دیگه موتورمو میذارم تو پیاده رو... عار ندارم که!! بی عارم من... :))


آخرشم منو رخش(اسم موتورمه) از هم جدا میشیم!! :|

 


چند تا عکس موتور براتون می ذارم که یه دونش عکس موتور خودمه!!


اگر گفتین کدومش  رَخش هست؟! :))

 

موتور اول:

موتور اول

 

موتور دوم :

موتور دوم

 

موتور سوم :

موتور سوم

 

موتور چهارم :

موتور چهارم

 

موتور پنجم :

موتور پنجم

 

 

 

و


موتور ششم :

 

موتور ششم




دسته بندی : خاطرات بامزه

ارسال شده در: شنبه 92 تیر 22 :: 2:11 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

من مدرسه که میرفتم همیشه سره کلاس به این فکر میکردم


اگه پنکه سقفی بی افته کله کیا قطع میشه :-؟


شمام فکر می کردین بهش...؟؟!


همیشه حدود 45 دقیقه تا یک ساعت اول کلاس تو فکر این قضیه بودم!


و خودمو آماده می کردم که اگر یه وخت پنکه افتاد چه طور جاخالی بدم.


یعنی کل دوران تحصیل من با فکر کردن به پنکه سقفی گذشت!! 


اونوخت بعضیا فکر می کنن ما دوران تحصیل شیطنت می کردیم!


اصن وقتی باقی می مونه که شیطنت کنیم...؟؟!


همش خـــوف...!!


همش ترس...!!


همش لرز....!!


ما تو چنین فضای خفقانی درس خوندیم...!! عاره...!!
 

ترسی که من از اینکه هر لحظه امکان داره سرم توسط پنکه سقفی قطع شه، داشتم 


کودکان فلسطینی از خمپاره های اسرائیل نداشتن!!


خیلی بد بود واقعاً... :)


پنکه سقفی...




دسته بندی : خاطرات بامزه

ارسال شده در: جمعه 92 تیر 7 :: 2:55 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

رفتم منزل دوستم، یه خواهر داره  6  سالشه!
 

دیدم یه حلزون پیدا کرده،
 

آورده خونه هرجا حلزون میره پشت سرش میره و صورتشو میماله به کف زمین.
 

میگم: چرا این کارو می کنی؟!
 

 

میگه : چون حلزون موقع حرکت ترشحاتی از خودش به جا میذاره
 

که حاوی کلاژن و الاستینه که باعث میشه چین و چروک صورت از بین بره
 

و صورتی شاداب رو به ما هدیه بده و دیگه باید با چین و چروکا خدا حافظی کرد... :|

 

حلزون


من تا دوره دبیرستان هلیکوپتر که میدیدم براش بای بای می کردم!!


اما بچه های امروز ...؟؟؟؟؟!!!!!!

:|

 

حالا باز این خوبه!!
 

از وقتی این تبلیغای حلزونو میذاره!! بابام گیر داده حلزونای تو باغچه رو بگیرین!!
 

بریزین تو حاون بکوبین!!


پودرشو بزنین به صورتتون تا چین و چروکاش خوب شه... :|
 

کلاً این حلزونا دارن مسیر زندگیمو تغییر میدن...!!
 

 

هرچی آمریکا نتونست تو جنگ نرم موفق بشه،


حلزونای رژودرم تونستن...   
  :|




دسته بندی : خاطرات بامزه

ارسال شده در: جمعه 92 خرداد 31 :: 5:17 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

صب سوار تاکسی شدم بعد راننده تاکسیه با ماشین پشتى دعواش شد ،
 

پیاده شده میگه: من اینجا وایسادم و واى خواهم ساد  :|
 

طبق آخرین اخبار رسیده،
 

تمامی اساتید ادبیات بصورت دسته جمعی خودکشی کردن ! D:


جر بدو...



دسته بندی : خاطرات بامزه

ارسال شده در: دوشنبه 92 خرداد 6 :: 7:30 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

یکی از دوستام چند روز پیش رفته بود واسه استخدام.

 

طرف گفته میتونی با word کار کنی؟
 

میگه قربان من برنامه نویسم...

 


میگه یعنی چی؟
 

یعنی بلد نیستی با word کار کنی؟
 

این دوستمون چند روزه همینجوری زل زده به افق...


واسش دعا کنید

 

یعنی ظلمی که در حق برنامه نویسا میشه

هیتلر تو جنگ جهانی به یهودی ها نکرد :) 




دسته بندی : خاطرات بامزه

ارسال شده در: سه شنبه 92 اردیبهشت 24 :: 4:29 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

ماجرای مسابقه آشپزی توی دانشگاهمون...!!!


قبل از هر چیز لازم به ذکر هست که بگم این خاطره  مال خودم هست

(ترول و پ ن پ و... نیست)


خاطراتم رو که میگم

بعضی از دوستان خیال می کنن، من اینجا داستان ترول میگم...!! :))



سال سوم دانشگاه، خبر رسید که دانشگاه به مناسبت هفته خوابگاه ها


قراره مسابقه آشپزی برگزار کنه، و یکم پیگیر که شدم،


گفتن مسابقه پختن آش رشته هست، مخلّفاتشو هم دانشگاه میده،

هر چیزی هم خواستین می تونین اضافش کنین...!!!

 

منم اومدم خوابگاه مشورت کردم، قرار شد شرکت کنیم...!!

روز قبلش رفتم دانشگاه مواد اولیه رو گرفتم، قرار شد فردای اون روز

ساعت 8 صبح، آش های رشته مون رو تحویل بدیم...!!


مام اومدیم خوابگاه، قرار شد نصف شب بلند شیم آش بپزیم


چون این شکلی آش گرم می موند تا صبح...!!

 

شب قبلش بچه ها سبزی خورد کردن و... تا فقط مونده باشه نصف شب آش رو بپزیم...!!

ما هم نصف شب (ساعت 3:30) بلند شدیم، متوجه شدیم ، پیاز داغ نگرفتیم...

 قرار شد من پیاز داغ بگیرم


چشتون روز بد نبینه، یعنی کـــــــــــــــــــــــــور شدمااااااا... :"(


نصف شب خود به خود چش آدم درد می گیره،

حالا بخوای پیازم خورد کنی دیگه واویلاس...

آغا یه پیاز داغی گرفتم، به قول دوستان مجلسی...

  (البته حمل بر خودستایی نشه:) )


پیاز داغ رو که تموم کردم، یادمون اومد نعنا داغم نگرفتیم

از همه بد تر این بود که اصلاً نعنا نداشتیم...!!


منم ساعت 4-5 صبح راه افتادم در تک تک اتاقا رو میزدم

می گفتم نعننا دارین... 


تو خوابگاه همه خیال می کردن من چیزی مصرف کردم

که اون موقع شب دارم در تک تک اتاقا رو میزنم :))) 


یه سریشونم خیال می کردن، من اومدم دزدی،

دارم بهونه میارم که مثلاً اومدم دنبال نعنا داغ :)))

به هر زحمتی بد نعنا هم پیدا کردم...



بالاخره تا صبح آش رو پختیم...

حالا یه مشکل خیلی بزرگ که وجود داشت این بود که ظرف قشنگی نداشتشم که

آش رو بریزیم توش ببریم برای مسابقه


بهترین ظرفمون یه قابلمه روحی بود :))

تازه چند جاشم قلپیده بود... :))) 
 

 هیچی دوباره رفتم تو خوابگاه در تک تک اتاقا رو زدم دنبال ظرف قشنگ...


 تو کل خوابگاه فقط یه نفر یه ظرف تفلون داشت...!!:))

ازش قرض گرفتیم، آش رو ریختیم توش بردیم دانشگاه...!!


البته یه دیگ پر آش پخته بودیم...

که اونو تو خوابگاه پخش کردیم...!!!


=====================================


رفتیم دیدیم داخل یه سالن همه ظرفا رو گذاشتن روی یه میز

و اسم آشپز های هر آش هم روی ظرفشون چسبوندن...


14 تا گروه دختر شرکت کرده بودن با گروه مـــــا...


تو سالنم  پر بود از دختر (هم خوابگاهیاشونم آورده بودن)

با ما... :))


حالا آش ها رو گذاشته بودن روی میز...!!

دخترا همشون آش هاشون توی ظرف پیریکس و با تزئئین قشنگ و... بود


یکش عکسس نقشه ایران با کشک کشیده بود روی آش

یکیش آرم دانشگاه رو کشیده بود...


خلاصه هر کدومش یه قری داده بود روی آش..


ما هم یه ضربدر کشیده بودیم، با 4 تا نقطه نعنا داغ :))))))))))))))

یه کوه پیاز داغم اون وسط درست کرده بودیم :))))))))

(اوج سلیقه بود لامصب :)) )


دخترا هم هی مسخره می کردن که آشتون به درد نمی خوره...!!


ولی خداییش خیلی خوشمزه بود آش ما...

(اینو جدی می گم، تعریف از خو نباشه نیست)


قرار بود رئیس دانشگاه به عنوان داور بیاد از آشا بخوره...!!


زمانی که گفتن رئیس دانشگاه داره میاد ،

اسما رو از روی آشا برداشتن تا معلوم نشه کدوم آش مال کیه...؟؟!!


هیچی رئیس اومد تک تک آش ها رو امتحان کرد و خورد

(گمونم صبحونه هم نخورده بود، 15 تا ظرف آش بود از هر کدومش یه کاسه پر می خورد :)) )


آغا تمام آشا رو که امتحان کرد گفت:


ظرف دوم از همش بهتره...!!

 

ظرف دوم مال ما بود...

کلّی خوشحالم شدیم...!!!

 
یه خانمی به نام شادمند، مسئول امور دانشجویی هم اونجا بود، پرسید:

ظرف دوم مال کیه؟ گفتن مال پسرا...!!


یهو گفت: جناب دکتر شما باید به تزئینم دقت کنین...!!

همش که مزه نیست و از این حرفا...!!!


(بی پرده بگم که زورش گرفته بود پسرا برنده شدن)


حدوداً نیم ساعت تو گوش دکتر خوند تا بالاخره ما رو دوم کردن، یه گروه دیگه رو اول کردن 


می خواستیم تحریم کنیم نریم جایزه رو بگیریم، اما بالاخره رفتیم گرفتیم و 

همون بالای سن اعلام کردم که ما به نشانه اعتراض ،

توی اوج از دنیای حرفه ای آشپزی خداحافظی می کنیم  :))


و سال بعد دیگه تو این مسابقات شرکت نمی کنیم، و نکردیم

سال بعد دوباره همه گروه ها دختر شد


(میبینین چه طور با احساسات جوون مملکت بازی می کنن...؟!!)


اونوخت میگن: چرا اذیت می کنین که بخوان اخراجتون کنن...؟؟!!


من تصمیم داشتم، دیگه خلاف رو بذارم کنار

و رو بیارم به حرفه آشپزی که نذاشتن...!!:))

 

 


اینم عکس آش رشته مون توی این مسابقات...!!

تزئین رو حال می کنین..؟! :))

(برای دیدن عکس در اندازه واقعی رو اون کلیک کنین)


فقط به پیاز داغ دقت کنین... :))




دسته بندی : خاطرات بامزه, غذا و آشپزی

ارسال شده در: دوشنبه 92 اردیبهشت 16 :: 11:54 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا
1 2 >
درباره وبلاگ
پیوندها
+O
گل
Hunter
r.n.b
صفحات وبلاگ
لوگو

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 38
بازدید دیروز: 271
کل بازدیدها: 622695