سفارش تبلیغ
صبا
تراوشات یک ذهن زیبا
حکمت، شرف بزرگوار را می افزاید و بنده مملوک را تا مجلس ملوک بالامی کشد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

تفاوت سپاه و ارتش از نظر حاج همت… 
 

آقای عقیلی امیر ارتش به حاج همت گفت: من از شما بدجور دلخورم! 
 

حاج همت گفت: بفرمایید چه دلخوری ای دارید!

 

گفت: حاجی! شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش رد می شید یه دست تکان می دید

و با سرعت رد می شید، ولی وقتی از کنار بسیجی های خودتون رد می شید،

هنوز یه کیلومتر مونده، اول چراغ می زنی، بعد بوق می زنی،

بعد آروم آروم سرعت رو کم می کنی، بعد 20 متر مونده به دژبانی بسیجی ها پیاده می شی،

لبخند می زنی، دوباره دست تکون می دی، بعد سوار می شی و از کنار دژبانی رد می شی!

همه ی ما از این تبعیض مابین ارتشی ها و بسیجی ها دلخوریم… 



حاج همت با لبخند گفت:

اصل ماجرا این است که دژبانی های ارتشی چند ماه آموزش تخصصی دیده اند.

اگر ماشینی از دژبانی رد بشه و به اون مشکوک بشن، از دور بهش علامت می دن،

بعد تیر هوایی می زنن، آخر کار اگر خواست بدون توجه از دژبانی رد بشه،

به لاستیک ماشین تیر می زنند. ولی این بسیجی ها که تو می گی اگر مشکوک بشن

اول رگبار می بندند، تازه بعد یادشون می افته باید ایست بدن!

یک خشاب رو خالی می کنن بابای صاحب بچه را در میارن.

بعد چند تا تیر هوایی شلیک می کنن و

آخر که فاتحه ی طرف خونده شد داد می زنن ایست!



این را که حاجی گفت بمب خنده بود که توی قرارگاه منفجر شد...

 

حاج همت




دسته بندی : از ما بهترون

ارسال شده در: دوشنبه 93 شهریور 10 :: 11:7 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

کی میتونه جواب بده افضل الساعت چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

داخل‌ چادر، همه‌ بچه‌ها جمع‌ بودند. می‌گفتند و می‌خندیدند.
 

هر کسی‌چیزی‌ می‌گفت‌ و بچه‌ها را شاد می‌کرد.
 

فقط‌ یکی‌ از بچه‌ها به‌ قول ‌معروف‌ رفته‌ بود تو لاک‌ خودش‌!
 

هرکس‌ چیزی‌ می‌گفت‌ و او را آماج‌ کنایه‌ها و شوخی‌های‌ خود قرار می‌داد!


اما اوبی‌خیال‌ِ آنچه‌ می‌گفتیم‌، نشسته‌ بود.
 

یکباره‌ رو به‌ جمع‌ کرد و گفت‌:


"بسّه‌ دیگه‌، شوخی‌ بسّه‌! اگه‌ خیلی‌ حال‌ دارین‌ به‌ سوال‌ من‌ جواب‌ بدین‌."
 

همه‌ جا خوردند. از آن‌ آدم‌ ساکت‌ این‌ نوع‌ صحبت‌ کردن‌ بعید بود. همه‌ متوجه‌ او شدند.
 

گفت: "هر کی‌ جواب‌ درست‌ بده‌ بهش‌ جایزه‌ می‌دم‌."
 

بچه‌ها هنوز گیج‌ بودند و به‌ هم‌ نگاه‌ می‌کردند که گفت:


" آقایون‌ افضل‌ الساعات‌ (بهترین‌ ساعت ها) کدام‌ است‌؟"
 

پچ‌ پچ‌ بچه‌ها بلند شد. به‌ هم‌ نگاه‌ می‌کردند. سوال‌ خیلی‌ جدّی‌ بود،


یکی‌ از بچه‌ها گفت‌: "قبل‌ از اذان‌، دل‌ نیمه‌ شب‌، برای‌ نماز شب‌"
 

با لبخندی گفت: "غلطه‌، آی‌ غلطه‌، اشتباه‌ فرمودین‌."
 

دیگری گفت: "می‌بخشین‌، به‌ نظر من‌ اذان‌ صبح‌ وقت‌ نماز و...!"
 

گفت: " بَه‌َ، اینم‌ غلطه‌!"
 

هر کدام‌ ساعتی‌ خاص‌ را براساس‌ ادراکات‌، اطلاعات‌ و برداشت‌های‌خود گفتند.


نیم‌ ساعتی‌ از شروع‌ بحث‌ گذشته‌ بود، هر کسی‌ چیزی‌ می‌گفت‌ و جواب‌ او همچنان‌ "نه‌" بود.
 

همه‌ متحیر با کمی‌ دلخوری‌ گفتند: "آقا حالگیری‌ می‌کنی‌ها، ما نمی‌دونیم‌."


 

و او با لبخندی‌ زیبا گفت‌: "از نظر بنده‌ بهترین‌ ساعت ها، ساعتی‌ است‌ که‌ ساخت‌ وطن‌ باشد


و دست‌ ِ کوارتز و سیتی‌ زن‌ و سیکو پنج‌ رو از پشت‌ ببنده‌!"




دسته بندی : از ما بهترون

ارسال شده در: جمعه 93 تیر 6 :: 10:36 صبح :: توسط : یک ذهن زیبا

بازیش توی والیبال حرف نداشت. به سه زبان عربی، انگلیسی و آلمانی حرف می‌ زد

و به طلاب، انگلیسی درس می داد.

روحانی‌ ای که نعلین نمی‌ پوشید و به قول خودش با به ظاهر غیرمذهبی‌ ها هم سر و کار داشت.

حاضر نبود کسی حتی پشت سر دشمنانش هم بد بگوید.

او در خیلی از ویژگی‌ها از جمله انتقادپذیری و صبر و تحمل مخالف، کم نظیر بود.


کتاب «صد دقیقه تا بهشت» اثر مجید تولایی صد خاطره از بهشتی هست

که بخش هایی از اون رو با هم می خونیم:



گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌ گیر شده؛ شعار جدید بدیم:

«شاه زنازاده است، خمینی آزاده است».

آشفته شده‌ بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است.

از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.



طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستان ها، درس انگلیسی می‌داد.

پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت این طوری استقلالم بیشتره،

نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم.

بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.



از بهشتی پرسید: روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟

گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط این که علم اون رو داشته باشد

نه این که تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ ده.



بنی‌ صدر که فرار کرد، زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌ صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه.

آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم.

بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.



به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌ وزیری می‌ خوره.

حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.

تو بدترین حالت هم، انگشت می‌ گذاشت روی نکات مثبت.



الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست!

نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای 15 خرداد رو بالا می‌ گیم،

خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌ چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌ خواهید از اسلام دفاع کنید؟

اسلام با صداقت رشد می‌ کنه نه دروغ!



با جدیت می‌گفت: «بهشتی سُنیه! "اشهد ان علیا ولی الله" رو نمیگه.»

گفته بود شب بیا پشت سرش نماز بخون تا بفهمی اشتباه می‌کنی.

به بهشتی هم سپرده بود که فلانی میاد این جمله رو بلند بگو.

اذان و اقامه رو گفت، ولی خبری از این جمله نشد.

به بهشتی اعتراض کرد که هر شب می‌ گفتی، حالا امشب چرا؟

گفت: «اگه امشب می‌ گفتم به خاطر اون آقا بود.

ولی من که همه وجودم محبت علی(ع) است، چرا باید برای یک نفر بگویم؟»



بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما.

گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده!

گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.



همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره.

اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود.

گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.

اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.



به قاضی دادگاه نامه زده بود که:

«شنیدم وقتی به مأموریت می‌ روی ساک خود را به همراهت می‌ دهی.

این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»

قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...



مترجم ترجمه کرد:

«هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند».

همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟

گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود.

خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.



رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده ‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌ دادند.

آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقی ها نخورید.

گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند.

بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت...



با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی.

بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان این طور حرف بزنی.

هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم.

گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.



اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند.

گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!



صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی.

یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود،

یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است.

راننده بهشتی‌ شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.



راهش پر رهرو باد
 

منبع: کتاب صد دقیقه تا بهشت

 

بهشتی یک ملت بود




دسته بندی : از ما بهترون

ارسال شده در: جمعه 93 خرداد 30 :: 10:40 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

بعد از عملیـات همه خستــه بودنــد ، کسی نای حرکت نداشت

قرار شد بــرای عوض شدن فضـا، بچه ها مسابقه ای برگزار کنــن 

جایزه برنــده هم ایــن بـود که هر کی قوی تــره

اون شب جای بقیــه نگهبانـی بــده !

♥  ♥  ♥

 

پهلوانان نمی میرند




دسته بندی : از ما بهترون

ارسال شده در: یکشنبه 93 خرداد 11 :: 11:53 عصر :: توسط : یک ذهن زیبا

درباره وبلاگ
پیوندها
+O
گل
Hunter
r.n.b
صفحات وبلاگ
لوگو

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 56
بازدید دیروز: 202
کل بازدیدها: 651883